تبليغاتX
مرد سربی

یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه
دره به دره ، صحرا به صحرا
اونجا که شبا ، پشتِ بیشه ها
یه پری میاد ، ترسون و لرزون
پاشو می ذاره ، تو آبِ چشمه
شونه می کنه ، موی پریشون

یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، تهِ اون دره
اونجا که شبا ، یکه و تنها
تک درخت بید ، شاد و پرامید
می کنه به ناز ، دستشو دراز
که یه ستاره ، بچکه مثِ
یه چیکه بارون ، به جای میوه ش
نوکِ یه شاخه ش ، بشه آویزون

یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، از توی زندون
مثِ شب پره ، با خودش بیرون
می بره اونجا ، که شبِ سیا
تا دم سحر ، شهیدای شهر
با فانوسِ خون ، جار می کشن
تو خیابونا ، سر میدونا :
عمو یادگار ، مردِ کینه دار

مستی یا هشیار ؟ خوابی یا بیدار ؟
مستیم و هشیار ، شهیدای شهر
خوابیم و بیدار ، شهیدای شهر
آخرش یه شب ، ماه میاد بیرون
از سر اون کوه ، بالای دره
روی این میدون ، رد میشه خندون
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب

+ نوشته شده توسط حجت در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 8:34 |

هر چیز در جهان دوبار خلق می شود : اول در ذهن آدمی و دوم در روی زمین

منتظر بمان                اما معطل نشو

 تامل کن                  اما توقف نکن

 قاطع باش                 اما لجباز نباش

 صریح باش              اما گستاخ نباش

 بگو آری                 اما نگو حتماً

 بگو نه                     اما نگو ابداً

+ نوشته شده توسط حجت در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 8:42 |
 

يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.

او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

- چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند...

  1. سنگ ... پس از رها کردن!
  2. حرف ... پس از گفتن!
  3. موقعيت... پس از پايان يافتن!
  4. و زمان ... پس از گذشتن!
+ نوشته شده توسط حجت در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 8:40 |
دیر زمانی است که از ایرانی خواندن خود، هراس را در عمق وجود خویش احساس می کنم،نه ازآن خاطر که تعلقات خویش را به مام میهن به ورطه فراموشی نهم ، از آن سو که از غرق شدن ایران خویش در منجلاب تاریخ بیمناکم.

اگر دیروز فریادها برای آزادی سروده می شدند و مردان و زنان ایرانی داعیه آزادی را سر می دادندو گامهای خویش را برعرصه خاک برای فتحی بزرگ می راندند،امروز فریادها برای اسارت و نابودی نواخته می شود و افسوس بر روزی که این اسارت خانمان سوز، حقارت را همراه خود بیند.

آری آن روز نه از ایران خبری است و نه از ایرانی،آن روز، روز مرگ ایران است

+ نوشته شده توسط حجت در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 13:31 |
امروز هیچ کس را نمی بینی که درهایی از بدی در وجودش نباشد،

هر زمان که به دنبال خوبی گشتم ،بدی را بهتر شناختم و هنگامی که

بدی ها را شناختم،دیدم که خوب بودن چقدر سخت است.

شهر من شلوغ است و سرشار ازظواهر و روزمرگی و

فرار از این ظواهر،خود ظاهری است بر زندگی روزمره

+ نوشته شده توسط حجت در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 13:29 |

زمانی ادمی انقدر غریب می شود که هیچ اشنایی را در این برهوت زندگی نمی شناسد یا دیگر نمی تواند و نمی خواهد که بشناسد و هیچ همکلامی را در این کارزار نمی بیند ‘احساس تنهایی می کند اما این احساس به مراتب شیرین تر از سقوط در ابتذال است .

اشتباه و خطا تکه ای از زندگی است اما یادگیری دوری از خطاهای گذشته حقیقت زندگی است.

اری نیاز استنیاز است به بازگشت‘ بازگشت به خویشتن و جوهره وجودی خود و این بار در این بازگشت‘ سکوت را ره توشه راه می برم در برابر سیل افکار کج فهمان ‘تا شاید این بار با خطای کمتر زندگی اغاز کرد        

+ نوشته شده توسط حجت در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 13:27 |
به تماشا سوگند و به آغاز کلام

+ نوشته شده توسط حجت در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 13:26 |